lollipop
 

 

تا امروز چمدونم رو که از سفر برگشته بودم، باز نکرده بودم.

ولی الان تصمیم گرفتم، از همین امشب ، دونه دونه وسایلم که  قراره با من مهاجرت کنن رو توی چمدون بچینم، و آماده بشیم برای حرکت .

باید خرید هام رو هم لیست کنم و  انجامشون بدم.

کلاً خرید، اونم تو این حال و هوای عید  خیلی میچسبه!

 



ارسال شده در: یکشنبه ٩ اسفند ۱۳۸۸ :: ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ :: توسط :

 

دیروز بهم میگه: حالت چطوره؟

میگم: ''خیلی خوبم''.

میگه جدی بهم بگو!

میگم دارم جدی بهت میگم.

میگه آخه این قیافه ی مریض، با این آبریزش بینی و سرفه ،چجور میتونه باعث بشه حالت ''خیلی خوب'' باشه?تو خودت میدونی سرما به ظاهر  معمولیه ولی یکی از آزاردهنده ترین مریضی هاسیول.

بهش میگم ، ولی من حالم خوبه و اصلاً  آزارم نمیدهمژه!

قیافش شاکی میشه، چون خیال میکنه من دارم دستش میندازم.

 بهش میگم ،حاله خوبه هر کسی دو تا بخش داره;

یکی رواله گذر زندگی، که خوب اونچیزی هست که دست منو تو نیس که عوضش کنیم.

 

 

یه بخش دیگه هم ، قسمت بیان کردنه اون حاله( که اگه اوضاع خوب باشه با بیان خوبیش خوشتر میشیم، و اگه خوب نباشه با بیان خوب نبودنش حالمون گرفته میشه).

 

اونچه که داره میگذره که جای خودش و ما نمیتونیم دخیل باشیم درش، ولی خب اون چیزی که بیان یا ابرازش میکنیم رو که میتونیم اونچه که دوس داریم باشه بیان کنیم.

و اینجور میشه که از دو تا فاکتوری که  حس خوب بودن رو نشون میده ، خودم میتونم بی شک یدونش رو '' خیلی خوب'' احساسش کنم و بگمش.

 

و میدونم همین باعث میشه که اونچیزی هم که دست من نیس اونم ''خیلی خوب'' بشه.

 

 

نگام میکنه، میگه سعی میکنم بفهمم چی میگی! ولی   این آدمی که الان من میبینم خیلی داغونهنیشخند 

میزنم زیر خنده میگم حالا میبینی چقدر زود از خودت هم سر حالتر میشمنیشخند

 

 

البته ا عتراف میکنم دیروز  فقط هر 4 ساعت چشم باز میکردم قرص میخوردم و دوباره بی حال میشدم، دیگه وقتی نمازم رو نتونم بخونم اوضاع معلومه.

امروز هم 12 ظهر ،بیدار شدم.و میتونم از جام یه تکونی بخورمگاوچران.

 

امروز که بهترم سعی میکنم تمام پیغام هام رو جواب بدم.

 

 

فریبا جونم، عزیزم مرسی.این حال خوبم قسمت زیادی از روشنیش برای کمک شما بود. مرسی( پریشب عالی بووود)قلب

میترا جونم،قربونت میرم که اینقدر با محبتی و واسم کار بزرگی انجام دادی.یک دنیا ازت ممنونم عزیزمقلب

 

 

فکر که میکنم باز هم به این میرسم که ''اینجا'' جای منه، جایکه، با اینکه فقط و فقط چندتا دوسته انگشت شمار کنارمه، و خبری از اون همه فامیل و دوست و آشنا نیست  و میتونم با نبودشون آرام باشم، و فقط به همون چند دونه دوسته نابی که دارم دلم قرس باشه.

من به راحتی ، توی قلبم، اون همه آدم رو که به ظاهر دوستت دارن رو با این چنتا دونه دوستای عزیز و دلسوزی که دارم معامله میکنم.

دوستایی که با این همه فاصله و دور بودن،  خیلی بهم نزدیکن. تو تمام خوشی و ناخوشی ها.

 

شکرانه گویی:

خدایا شکرت واسه داشتنه،دوستای عزیزی که میتونم همیشه رو بودنشون حساب کنم.

 



ارسال شده در: شنبه ۸ اسفند ۱۳۸۸ :: ٢:٢۳ ‎ب.ظ :: توسط :

 

 

امروز خیلی بهترم.

روحم  کمی دور شده از اون همه غصه.و بهم قول دادیم که بهتر و بهتر هم بشه.

با وجود سرما خوردگی شدیدی که از امروز صبح مهمون ناخونده ام شده و تمام بدنمو گلوم درد میکنه ، و در خدمت آبریزش بینی هستم، ولی تو هوای باد و بارون رفتم بیرون که نزارم کسل بشمو  برم تو حال و هوای مریضی.

موفق هم شدم

یه سری خرید خوشگل خوشگل هم گذاشتم تنگش  که کلی حالمو بهتر کردمژه.

من همون ''من' قبل از سفر رو دوس دارم.

یه آدم که روحش آرامش داره،و دنبال اینکه بتونه با کوچکترین شادی ها بینهایت شاد بشه، و با بزرگترین غم ها خیلی کم شکسته بشه.

امروز که دورو برم رو نگاه کردم، دیدم  هیچکسی نیس، فقط منو یه عالمه حرفی که شنیدمو یه عالمه غصه ایی که از اون همه حرف تو دلم سنگینی میکنه، که مطمئنم هیچکدوم اون آدما ذره ایی از این دردی که توی قلبم گذاشتن رو نمیفهمن.

من هم تمام اون حرف ها و رفتار ها رو از ته قلبم بیرون کشیدمو روشون خاک ریختم، و دوباره جا برای آرامشو و امید و محبت و خوشی توی قلبم باز شد.

خدایا شکرت که به من این اراده رو دادی که باز هم بتونم اون بنده ایی باشم که میپسندی.

 

از تک تک دوستای عزیزم که باهم همراهی کردن ممنونمقلب.

 

**مطمئنم که تمام اون غصه و درد  از دلم رفته، چون با اینکه میدونستی چقد حالم بده و هیچ حالی ازم نپرسیدی،ولی هنوزم مثل همیشه دوست دارم و اصلاً واسم فرقی نداره که حتی یادم باشی یا نه!

 

 

 

خدایا شکرت برای نعمت بی نیاز بودنم.

 

 

 





ارسال شده در: جمعه ٧ اسفند ۱۳۸۸ :: ٤:٢٥ ‎ق.ظ :: توسط :
ارسال شده در: چهارشنبه ٥ اسفند ۱۳۸۸ :: ٥:٢٢ ‎ب.ظ :: توسط :

 

باورم نمیشه ساعت پنج صبح!

امروز چقد زود گذشت،حتی نفهمیدم کی پنج ساعت از روز بعد رو هم پشت سر گذاشتم !!!!

سلام دوستای گلم

امروز گفتم هر جور هست بیام اینجا بنویسیم، یجورایی به خودم قول داده بودم، الان که ساعت رو دیدم شوکه شدم، ولی باید به قولم عمل میکردم.

برگشتم ازسفری که یدفعه پیش امده بود.

یه عالمه معذرت از دوستای گلم که بیخبر رفتم.

دوس  میداشتم این سفر بهتر از اینی که گذشت میبود،ولی متاسفانه بیشتر از اون که انرژی بگیرمو واسم خوب باشه، وزنه ی تلخیش سنگین تر بود.

اینقدر سنگین که احساس میکنم حالا حالا ها نمیتونم خودمو از زیر سنگینیش   رها کنم.

فقط اینو میدونم که، این نیز بگذرد!

این روزا خیلی زیاد به دعا هاتون نیاز دارم :(.

 

خبر های سفر هم زیاده، اولین فرصت مینویسیم، و اولین فرصت پیشتون مییام.

امشب، یعنی بهتره بگم امروز منو ببخشین که نمیتونم پیشتون بیام.

یه عالمه دلم براتون تنگ شده، امیدوارم شاد و سلامت باشین.

فریبا جونم

دریا جونم،شهرزاد جونم، فاطیما جونم، تیلا جونم، غزل جونم، نوشین جونم  بیتا جونم

،مژگان جونم،میترا جونم، مریم پاییزی عزیزم سلام

 



ارسال شده در: سه‌شنبه ٤ اسفند ۱۳۸۸ :: ٤:٥٧ ‎ق.ظ :: توسط :



RSS Feed