lollipop
 

 

 

 

سلام

دوستای گلم، چند ساعته دیگه مسافرم.

گاهی وقتا اینجور میشه که مجبور میشی مهمون هارو بزاری و بری!

اولین فرصت برمیگردم.

 

یلدا شبتون، پر از شادی و یه عالمه بهتون خوش بگذره.

 

 

+ مرسی از تعریف هاتون، و تبریک ها، 

مامان بزرگ جونم ،کلی خوشحال شدن ،و خیلی ممنون گفتن!

 

 



ارسال شده در: شنبه ٢۸ آذر ۱۳۸۸ :: ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ :: توسط :
ارسال شده در: جمعه ٢٧ آذر ۱۳۸۸ :: ۱:۳۸ ‎ق.ظ :: توسط :

 

فردا نه صبح باید  توی سالن جشن باشیم.

کلاه و شنل هارو تحویل بگیرم، و آماده بشیم که ساعت 10 مراسم شروع بشه.

جای خالی بابام خیلی رو قلبم سنگینی میکنه،

از غروب به اینور با یه بغض گنده، بی صدا سر جام نشستم.

چند دفعه هم باهاش صحبت کردم بلکه بغضم بره، ولی انگار نه انگار.

 

خیلی دلم برای بابا تنگ شده، خیلی:(

 

+مو ها به رنگ طبیعی باقی موند( وقتی امدم دیدم همه بهم این پیشنهاد رو کردن خیلی خوشحال شدم که دست نزدم، مرسی  دوستای گلم:*

 

احتمالا موهامو جمع کنم، و جلوش رو هم بالا ببرم

مامان جونم میگه موی بسته و جم رسمی تره!

 

+ باورتون میشه مامان بزرگم از من بیشتر شوق و ذوق داشت، و از ساعت هشت شب داشت کت و دامن خوشگلش رو با کیف و کفش و پالتوش رو واسه فردا  میپوشید و ست میکرد!

+ 5 ساعت دیگه باید بیدار شم، ولی به همون دلیلی که بالا نوشتم، هیچ خوابم نمیاد و تمام فکرم پیش باباس.

با هر تکون خوردن مامان هم نیم متر از جام میپرم، چون بهم گفت زود بخوابم که فردا سر حال باشم و پوستم شاداب باشه!

برم ببینم خوابم میبره.

+چشمای قشنگتون ، هدیه هارو قشنگ میبینه، مرسی از این همه تعریف

 

+از همه ی مهربونی هاتون ممنونم.با خبر های جشن پیشتون مییام.

 



ارسال شده در: پنجشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸۸ :: ٢:٠٥ ‎ق.ظ :: توسط :

مهمان های عزیزم آمدن، و قدم روی چشم من گذاشتن
با اینکه هر دفعه با مامان حرف زدم و گفت چی بیارم، و گفتم هیچی، فقط چنتا دونه لواشک و چند شیشه ترشی!.

ولی دیدم اصلاً به حرف من گوش ندادن، و این نتیجه ی هر بار گفتنه: هیچی نمیخوام هیچی نیارین بود!
البته کلیش رو هم مامان بزرگ جوونم زحمت کشیدن:*
به اضافه ی این
گوشواره های زیباماچ
مامانی خانمم هم  این
دستبند و این دو تا انگشتر رو واسم اوردن!ماچ
الحق که مادر ها خوب دختراشون و زائقه هاشون رو میشنااسن.

مخصوصا که به بدلی جات حساس باشی و تنت فقط طلا خور باشهعینک


مامان بزرگ نازنینم هم باب دلم واسم سوغات اوردماچ. اینقدرررررررررررررررر محکم بغل کردمشون و  بوسیدمشماچ . دست گلش درد نکنهقلب
 چون آخر هفته مراسمات هست، این دو روز فکر کنم همش بیرون باشیم ، چون مامان خرید دارن.
سعی میکنم زود سر بزنم.
فقط منو ببخشین تا آخر هفته بشه و وقتم آزادتر بشه که بیاام پیشتون

+ لباس جشن هم کت و شلوار سورمه ایی با  کفشه پاشنه بلند شد،و حالا فکر موهام هستم!دوس دارم رنگ کنم، ولی نمیدونم واسه  جشن بهتره همینجور باشه، یا ریسک، رنگ یا های لایت رو  قبول کنم که اگه اونجوری که میخوام نشد واسه جشن تو ذوقم نخوره!
شما جای من بودین چه کار میکردین؟!

+میترا جونم، مرسی عزیزم  بابته محبتت، حتماً زود زود واست مینوسیمقلب.



ارسال شده در: سه‌شنبه ٢٤ آذر ۱۳۸۸ :: ۱:۳٧ ‎ق.ظ :: توسط :

هوای یخ

شهر چراغونی

آدم های شاد و خندون

هدیه های کریسمس

بابا نوئل های مهربون با دستای پر از کادو

بوی اسفند ماه ده سال پیش

حس آخرین روزای سال

شوق از راه رسیدن سال جدید

هزار و یک فکر جور واجور واسه  راه جدیدی که پیشه رو دارم

دلهر ی شیرین از فردا ها

تصوّر آینده

عملی شدن فکرام

پیدا کردن یه راه روشن

بهتر بودن و بهتر زیستن

تمامشون حال و هوا و حس های این روز هامه...



ارسال شده در: جمعه ٢٠ آذر ۱۳۸۸ :: ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ :: توسط :



RSS Feed