lollipop
 

 

 

 

1/ انجام کارهای تخصصم

2/انجام کارهای اقامتم

3/درگیر بودن با کار آنا و آزمایش ها و رفت و آمد به دکتر

4/رسیدگی به درس های داداش کوچیکه، و  آموزش بخش داخلی که همین روزا امتحانشه

5/جابجایم

6/امدن یکی از آقایون برادر با خانمش  وکلا تغییر همه چیز با توجه به حضور یه  تازه عروس داماد و زندگی با من

7/قطعی نت 

8/دنبال کار های مهاجرت بودن

 

که هر دونه از این مورد ها ،خط ها گفتن داره، مخصوصا مورد شش و هشت که دیگه...../

 

نی نی تو راهی هم ، پسر یکی از دوستای همکارم بود، که  پنج صبح که من  پست رو نوشتم، 5 ساعت بعد  پاهای کوچولو شو به این دنیا گذاشت

فردا دقیقا یک هفته اش میشه

مرسی بابته تبریکاتتون

الهی تن کوچولو های شما هم همیشه سلامت باشه

 

کمی اوضاع روبراه بشه با عروس خانم، بیشتر خواهم بود

 

 

 



ارسال شده در: دوشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸٩ :: ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ :: توسط :

 

 

 

ساعت پنج صبحه، از حدود یازده بهم خبر داد که رفتن بیمارستان، و انقباض ها شروع شده

دلش غمگین بود که کسی پیششون نیس

ولی من پیششون هستم، و هر لحظه که یه کوچولو  هم وقت بشه  یه کلمه میگمو ابراز وجود میکنم

دوس نمیدارم  فکر کنن که تنهان

با اینکه جسمم دوره ازشون، ولی روحم همونجاس، کنارشون

و یه عالمه برای خبر تولد مسافر کوچولو لحظه شماری میکنم

حاله غریب و دوست داشتنی دارم

کمی استرس با چاشنیه هیجان و شادی

الهی که به سلامت پاهای کوچولوشو رو چشم ما بزاره

 



ارسال شده در: دوشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٩ :: ٦:۳٧ ‎ق.ظ :: توسط :

 

بابا جونم این روزا اینقدر آروم و ساکت شده که دل سنگ واسش آب میشه 

قربونش میرم که اینقدر دل نازک و مهربونه 

پدر - بابا ( بابا بزرگم ) بیمارستان بستریه

 

سر استخون رونش شکسته، که این شکستگی جز بدترین شکستگی هاس واسه افراد مسن

از سه تا دکتر دو نفر میگن عمل نکنه( با  توجه به سن) و یه نفر میگه عمل بشه

بابا هم میگه عمل نشه بهتره

اخرین بار که بابا جونمو اینجور آروم دیدم وقتی بود که مادرش از دنیا رفته بود

چند هفته قبل از فوت مامان بزرگم،چون واسه سکته ی مغز ی فلج شده بودنو  ویلچیر نشین، چند دقیقه که کسی حواسش نبوده، مامان بزرگ با صورت از رو ویلچیر میوفته

آخ که اون روز رو یادم نمیره، وقتی  بابا رو خبر میکنن،  و بابا میخواد پیشونیه شکافته شده ی مادرش رو بخیه بزنه، هنوز یه بخیه نزده، اشکای بابا بود که  سرازیر میشد، اینقدر اشک ریخت و بغض کرد که خاله ام که اونجا بود به بابا گفت بزارین من بخیه میزنم

قربون دله  مهربونش میرم که  هیچوقت دل اینجور چیزارو واسه آشنا و بچه هاش نداشته

همیشه یادمه، وقتی ما مریض میشدیم( مخصوصا من با تب های بالایی که گریبانمو میگرفت) هیچوقت نمیامد بالای سرمون، تا حالمون بهتر بشه و زار و مریض نبینمون

حالا هم میتونم حاله دل مهربونش رو با دیدن پدرش سر تخت بیمارستان رو  درک کنم

 

 آنا دوشنبه سونو رو انجام داد ، و حالا هفته ی دیگه باید یدونه دیگه انجام بده

به هر حال تولد بچه  با مشکل مغزی خیلی مشکله

جدی جدی، هیچ پدری رو مثل پدرای ای را نی ندیدم که اینقدر بچه هاشونو دوس داشته باشن ( صد البته که بینشون آدمایی مثل شوهر آنا هم هس، ولی دورو بر خودمو آشناهایی که میشناسم اینجور نبوده

 

وقتی واسه آنا تعریف میدم که  تو  فرهنگ ما چقدر اوضاع متفاوته، و وقتی خودش داداشمو میبینه که چه عشقی واسه پسر محصول مشترک میزاره، میگه کاشکی من هم فرهنگ شما رو داشتم!،بیچاره، بهم میگه وقتی یه خانواده های خوشبخت و صمیمی رو میبینم که  پدر مادر دست بچه اشون رو گرفتن

با هم  هستن کلی حسادت میکنم

 

این روزا دارم درباره ی رشته ی تخصصم فکر میکنم

چنتا رشته هستن که دوس دارمشون

و وقتی انتخاب با خوده آدمه  کار مشکل تر میشه

ولی  چیزی که مسلمه اینکه  به رشته های داخلی علاقه دارم

مثل قلب، گوارش، کلیه، بیماری های رماتیسمی، پوست رو هم دوس دارم، اطفال هم که جای خود

دلم واسه  بیمارستان و مریضا  تنگ شده

فکرشو  که میکنم، میگم اگه یه بار دیگه هم دنیا میامدم، جز این رشته هییچی نمیخوندم دیگه

 

شما اگر بار دیگه متولد میشدین دوس میداشتین عیناً همین زندگی که الان دارین رو میداشتین ؟ چند درصدش رو همینی که هست میخواستین؟ا

 

 



ارسال شده در: پنجشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٩ :: ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ :: توسط :

 

 

این چند روز حسابی مشغول بودم

کمتر با کار های خودم، و بیشتر با  رفت و آمد به دکتر و آزمایشگاه و  سونو گرافی واسه آنا ، دوستم

آنا  همون دوستم که دو سال پیش با چه دردسری بچه ایی رو که باردار بود نگه داشت، و کلی شوهرش باهاش بد خلقی کرد و حتی تا به امروز این پدر یک بار هم اسم این بچه رو نیاورد و کوچکترین کمکی بهش نکرد

و حرفشم این بود  که خودت خواستی نگهش داری حالا هم خودت بزرگش کن

و در کمال ناباوری وقتی من از سفر ایران برگشتم، و  دیدمش، میبینم توی دستش یه برگه سونوگرافی هست، و بهم خبر میده که  هفته ی چهارده بارداریشه

چشمای من از حدقه میزنه بیرون! خب صد البته که چرا و نه چرا نگفتم، و فقط بهش گفتم خیلی خوشحالم کردی 

بعد پرسیدم ، بقیه ی که فهمیدن نظرشون چی بود؟ گفت بابای بچه که خودش خواست ولی مامانو بابای خودم خیلی  خوشحال نشدن

همینکه بابای بچه خواسته بود کافیه، و اینکه دیگه اون بلایی که سر اولین بچه سر آنا اوورد رو  سرش نمیاره

تا کم کم شدو  هفته ها زیاد شد و شکم آنا بیشتر نشون میداد که بارداره، و خبر از اینکه شوهرش، دوباره سر ناسازگاری و سردی باهاش گذشته و هیچ بهش محل نمیزاره

آنا ازش پرسیده چرا اینقدر سرد شدی باهام، اون گفته فکر میکردم میتونم اینو دوس داشته باشم ولی حالا میبینم نه، نمیتونم دوسش داشته باشم. و من زنی رو نمیخوام که هر دوازده ماه سال حامله اس، یا همش تو خونه  داره با بچه اش  لوگو بازی میکنه و این حرفا

این حرفا رو به آدم معمولی بزنن حرصش میگیره، چه برسه که حامله هم باشه و هورمونای قاطی و حساسیت

دیگه آنا پیش من مثل ابر بهار گریه میکرد، که آخه مگه بچه شلوار که بری بگیریش و فکر کنی خوشت مییاد و بعد بگی نه خوشم نمیاد بندازی دور ! نمیدونم هم بهش حق میدادم ، هم اگه من جاش بودم، با توجه به اینکه توی این دو سال این مرد کوچکترین کمکی بهم نکرده  واسه بچه داری و حتی  هنوز هم پسر کوچولو رو پسرش نمیدونه

و هر وقت شیطونی میکنه از گوش بلندش میکنه و سرش فریاد میزنه، اگه من بودم حرف این مرد رو واسه بچه ی بعدی رو دوس دارم قبول نمیکردم

و چون 

هفته ی پیش دعوا ، بالا میگیره ، و شوهرش میگه میخوام خونه ام رو جدا کنم

من با زن همیشه حامله نمیتونم زندگی کنم، دلم میخواد آزاد باشم، سرو صدای بچه نیاد، کنار دریا برم ، و و و، که هیچکدوم با زن باردار نمیشه

دیگه  تمام این یک هفته رو که شوهره دنبال خونه بوده، این دختر گریه کرده

تمام این مشکلات یه طرف ، سونو ی  سه روز پیش یه طرف

با هم بودیم، منو آنا

دفعه ی قبل  نشده بود تشخیص بدن جنسیت بچه چیه

کلی ذوق داشتیم  که  بریم زودی نی نی رو ببینیم

اول دکتر  دستگاه رو گذاشت روی شکمه مامانی که صدای قلب نی نی رو بشنویم، ولی هرچی چرخوند دستگاه و بالا پایینش کرد از صدا خبری نبود

من از همون موقع حالم  یه جوری شد

بعد سونو گرافی رو انجام داد

و   احتمال هشتاد درصد گفت که نی نی دختره

منو آنا هم ذوق

دکترم داشت  همینجوری میچرخید و  بالا پایین میرفت، تا من دیدیم هی روی سر بچه رو اینور اونور میکنه

و خودم هم واسه علاقه ی زیادم به رشته ی زنان، و دونستن و خوندن عکس سونو ، میدیدم که چیزایی که باید نرمال باشه نرمال نیس

دوباره من  حالم بد شد، تپش قلب گرفتم، و صورتم گر گرفته بود،  یک آن احساس کردم وسط آتش جهنمم اینقدر که  داغ شدم، و همونجا، شال دور گردنم و  بلوز رویمو  در اوردم 

آنا بیشتر از دیدن من ترسیده بود

من که داشتم کم کم ازحال میرفتم

تا خانم دکتر گفت، مغز بچه مشکل داره، و دو طرف مغزش متقارن نیس

 

ازش خواست برن اطاق دیگه و با یه دستگاه دقیقتر چک کنن

رفتیم، و اونجا هم همین رو گفت

دیگه حالی از ما گرفته شده بود باور نکردنی

کلی ترسیده بودیم

ولی خانم دکتر به آنا میگفت آروم باش، و یه شماره بهش داد که وقت بگیره  و برای سونوی سه و چهار بعدی بره

که واسه پس فردا وقت گرفته

و تمام این سه- چهار روز من از صبحش با آنا هستم تا آخر شب

که نزارم فکر و خیال بد کنه

با اینکه خودم حالم بدتره، و کلا من  با همه ی بی احساسی هایی که خیلی وقته یقه ام رو گرفته در برابر بچه ها نمیتونم بی تفاوت باشم

و آنا هم هی  گریه گریه، که  چرا هیچکس این بچه رو دوس نداره، حالا هر اتفاقی بیوفته فقط منو این  بچه ضربه میخوریم، این چه دنیایه و این حرفا

حالا ببینیم دوشنبه جواب آزمایش چی میشه 

شوهر خان هم تا ماجرارو شنید، گفت اگه احتمال هرچیزی بود، حتماً باید از بین بره بچه ، و  گفت خودم میخوام دوشنبه باهات بیام و ببینم ماجرا چیه

اینجور موقع ها خیلی خوب زرنگ میشه که آنا رو همراهی کنه

چی بگم، که همه از انسانیت دور شدن

 

فرداا رو اگه خونه باشم پیشتونم مییام دوستای بی همتای منقلب

 



ارسال شده در: شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٩ :: ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ :: توسط :
ارسال شده در: سه‌شنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸٩ :: ۱:٠٠ ‎ق.ظ :: توسط :


از ایران برگشتم دوباره 5 کیلو کم کردم 

و دوباره کلی حرف دوستا شروع شده که اینقد لاغری بهم نمیاد و چهرم زشت میشه

کلا وزن تابستونی من همین قده که الان هستش، و زمستونا واسه فعالیت کمترم بخاطر سردی هوا کمی پر تر میشم

اینجا به من میگن که با نور آفتاب تغذیه میکنم

اینقدر هی بهم گفتنو گفتن که چرا هیچی نمیخوری و مریضی و این حرفا که رفتم چکاپ کامل انجام دادم، و  کاملا سالم بودم 

واسه  اینکه همیشه توی رژیم هم هستم از دکترم پرسیدم که ایراد داره ؟ گفت واسه خاطر همون مراعاتیه که میکنی، که بدنت  کاملا سالمه

نکه هیچی نخورم، هرچی که بدونم واسه سلامتیه بدنم لازمه میخورم 

مواد چرب و شیرین رو تقریبا میشه گفت حذف کردم 

و بیشتر سبزیجات و آبمیوه ی طبیعی  و آب و شیر و ماست میخورم 

نون- برنج- ماکارونی- کاملا حذف

گوشت کباب شده رو هم میخوردم ( علی همیشه بهم میگه چه خوش سلیقه هستی که  گوشت خالی دوس داری )ا

حالا چی شد یاد لاغریم افتادم؛ چندتا عکس از زمانی که ایران بودم رو میدیدم، با عکسایی که تو این سفر گرفتم مقایسه میکردم 

 معمولا خودم متوجه لاغریم نمیشم 

ولی اینبار نظر خودمم جلب کرد

بیشتر هم صورتم 

و بیشتر دماغ نازنینم

که وقتی صورتم لاغر میشه بیشتر و بیشتر خودشو نشون میده


هرچی از زمان مش کردنه موهام میگذره بیشتر  دوسش میدارم 

البته دلم واسه موی طبیعی و مشکی خودم هم تنگ شده

ولی مش موهام یه تنوع  متفاوت و خوب واسم بود

بعضی ها میگن بهم مییاد، بعضی ها میگن مشکی بهتره

عکسش رو میزارم ، شما بگین کدوم بیشتر بهم مییاد

و اینکه خیلی سنم رو بیشتر از بیست و پنج سال سنی که خودم دارم  نشون میده آیا ؟ا


عید امسال خودم تنهای تنها بودم

داداش خانمونم که  دوست دخترشون اجازه صادر نکردن که بیاد پیش هم باشیم

این شد که خودم تکو و تنها کنار سفره هفت سینی که چیده بودم نشستم ( آخر مطلب عکس سفره رو هم میزارم

با همه ی تنهایش، اون لحظه هارو دوس داشتم 

فقط  من بودمو حضور خدا

کمی هم دلمو سبک کردمو از خجالت سنگینی که  روی قلبم از سال پیش و سفر به ای ران داشتم ، در امدم


متاسفانه یکی از دلایلی که حسابی روزگارم رو پریشون کرد، یه اتفاق ناگهانی بود که توی هفته ی اول عید خبرش بهم رسید

و تمام روحیه ی نداشتمو دوباره از دست دادم

تا اواخر بهمن ماه  ای ران بودم، توی یه بزم شبانه، با کلی مهمون و آشنا، چند شب قبل از سفرم،  خونه ی خودمون دیدمش

اینقدر که این بچه خوراکی و ناز و دوست داشتنی بود

من همینجوری دلم  واسه بچه ها ضعف میره، حالا اگر بچه ی یکی از عزیزام باشه که دیگه بیشتر 

یک سال و دو ماهش بود


کلی باهاش بازی بازی کردم 

خنده و شیطونی و ذوقش هنوز تو خاطرمه

چقد ماچشم کردم

چقد از بوی معصومیتش سر خوش شدم

چقد سفت تو بغلم فشارش دادمو لذت وجود کوچولوشو بردم

مامانیش هم دو سال از من بزرگتره

جز تنها کسایی بود که با اینکه الان همه واسه عمل سزارین میرن، دوس میداشت که  بطور طبیعی با  اون درد وحشتناک ، طعم مادر شدن رو بچشه

دوس میداشت که دنیاا امدن کوچولوش باعث  تمام شدن دردش بشه

با تصمیمش واسه طبیعی زایمان کردن، کلی همه ی مارو سورپرایز کرد

دخترک دنیا امد

منو  همه ی شما مامانای نازنین میدونیم که یک سال اول چقدر  سختی داره

دیگه از گفتن سختی هاش فاکتور میگیرم

فقط میدوونم، با چه امید و آرزو هایی ، هر شبه دخترک رو صبح کردن و چه آرزو ها که از همون بدو تولدش واسه بعد هاش نداشتن

اینکه بزرگ بشه، مدرسه بره، سالم باشه، دانشگاه، عروسی، بچه و و و

دوومین عیدی بود که دخترک کنارشون بود

با این تفاوت که  این بار کلی شیرین تر و خانم شده بود

راه میرفت 

شیرین زبونی میکرد

سعی میکرد  کلمه کلمه حرف بزنه

چهار روز از سال نو و اون همه آرزو و دعایی نآب لحظه ی سال تحویل میگذره، که  همه با هم با مامان بزرگو بابا بزرگا میرن  پیک نیک 

کنار سد کرج

عزیزک کوچولو ، بغل مامان بزرگش بود ( مادر باباش

پسر عموی چهار ساله ی نی نی کوچولو هم دسته مامان بزرگشو گرفته بود

میرن کنار آب

پای  پسر چهار ساله لیز میخوره و میره تو آب

مادر بزرگ هول میشه  ،  با بچه خودشو دست آب میده

پسر رو میگیره، و در عرض هیچ ثانیه  دختر کوچیک ما از دستش رها میشه

رها میشه  و رها میشه

تا یک ساعت همه توی آب دنبالش میگردن

انگار  مثل آب شده و بودو قاطی آب، و هیچ اثری ازش نبود

بعد از یه عالمه نی نی قشنگمون رو که بین سنگ ها گیر کرده بوده پیداش میکنن

ولی دیگه نفس نمیکشید

دیگه چشماشو باز نمیکرد

دیگه از ترس گریه نمیکرد

دیگه قلب کوچیکش توی سینه نمیتپید

دیگه وجود کوچولوش گرماا نداشت

پوست سفیدش کبود شده بود

دست و پاهای کوچیکش  دیگه حرکت نمیکرد

مادرش همونجا مرد، روحش مرد، امیدش مرد، وجودش مرد، عشقش مرد، قلبش مرد

هیچ عکس العملی نشون میداد

دخترک 14 ماهه اش رو محکم بغل گرفته بود

کنار گوشش میگفت آرامم، نفس بکش

تو بغل مامانی

ولی آرام، برای همیشه آرام گرفته بود

روح  پاکش همونجا جلوی چشمای مادرش به آسمون رفت

و برای  همه ی ما یک عالمه بغض و اشک و گریه جا گذاشت

همش هشت هفته قبل از این اتفاق  تو بغل من داشتیم بازی بازی میکردیم

حال روحم داغون شد بعد از شنیدن  این خبر

حتی یک ثانیه هم نمیتونم خودمو جای مادرش تصور کنم

این اتفاق منو تا مرز دیوانگی برد

تمام فکرم رو پر از خیالات کرد

چقد غصه خوردم واسه مادر عزیزش، که حالا باید با تمام وجودش طعم تلخ این کابوس حقیقی رو بچشه

از اون روز دیگه حرف نزده

نه گریه، نه خنده ، نه حرف، نه هیچی

روانپزشک ها هم کاری از پیش نبردن

برای چندومین بار دچار تشنج شده وچند روز از حال رفته

چقد سخته دیدن این روز ها

هنوز خود من هم نتونستم با این موضوع کنار بیام، و تمام این یک ماه رو هر روز و هر روز واسش اشک ریختم، و نمیتونم خودمو کنترل کنم

و چه ساده لحظه ها به پایان میرسن و مارو جا میزارن تو خودشون

فکر اینکه چه آرزوها که مادر و پدرش واسش داشتن، و حالا اون وجودش تویه سرمای خاکه یه گوشه از زمین، یخ زده، و تمام اون آرزو ها  برای همیشه رفتن و سهم سردی خاک شدن ، دلمو آتیش میزنه

این اتفاق خیلی واسم سخت  رقم خورد

تنهایی خودم

فکرو خیالام

این همه بدی و بی انصافی آدما

این همه نامردی روزگار

این همه عادت به شاد نبودن و با غمو غصه زندگی کردن

اونم وقتی  فاصلمون تا برای همیشه رفتن چند ثانیه هم نیس

اوهوم، این اتفاق یکی از غمگین ترین اتفاقاتی بود که روزگارمو دستخوش خودش کرد

الان هم غم تویه قلبمو اشک امانم نمیده

به امید آرامش قلب، پدر و مادر نازنین، فرشته ی کوچک، که برای  همیشه روحش از جسم نازنینش رها شد

 



ارسال شده در: یکشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸٩ :: ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ :: توسط :

آسمونه ابری

نم نمه بارون

درختایه سبز با گل های ریزه بنفشو سفیدو صورتی

سکوته آخرین روزه هفته 

صدایه  گنجیشکا که تویه سکوته طبیعت، بدونه شنیدن صدایه بوقو ترافیکو ماشین ، انگار تویه بلندگو دارن چه چه میزنن

راه رفتن رو لبیه باریکه 10 سانتی  جدوله کناره خیابون

دیدنه قدم به قدمه، قدم های که بر میدارم که تعدلمو حفظ کنم 

پر کردن تمامه حجمه ریهام از هوایه بارون خوردیه یه روز ارام بهاری

رها کردنه فکرو خیالم تو اون خنکای  هوایه دلچسب

و در نهایت رسیدن به  آرامش و حس شادی و خوشبختیم

و تکرار این که برایه  امروز زندگی کنم ، و امروزمو شاد باشم



ارسال شده در: یکشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸٩ :: ۸:٤٧ ‎ب.ظ :: توسط :

 

دقیقاً آتشفشان همون وقتی که من  سفرم رو شروع کردم، غوغا کردو منو نیمه ی راه سفر، توی وه کشور غریب نگه داشت 

ساعت 6 صبح از اینجاا رفتم  چک، و از چک پرواز داشتم به اسپانیا ( بارسلونا)،  وقتی چک رسیدم، یک ساعت بعد تمام فرودگاه ها بسته شد

چمدون هارو تحویل دادن، و مسافر هارو فرستادن هتل

دوباره فردا صبحش ساعت 10 اتاق رو باید  تحویل میدادمّو تا یازده رسیدیم فرودگاه  که ببینم اوضاع   پروازا چجوره

به عمرم فرودگاه به این شلوغی ندیده بودم

روی تابلوی فرودگاه،  تمام پرواز هارو کنسل نشون میداد

فقط نزدیک 2 ساعت توی نوبت بودم که ببینم جریان بیلیتم چی میشه

خیلی هم  کنسل میکردن پروازو، خیلی  ها هم مینداختن واسه پرواز بعدی

من ولی باید میرفتم، هرجور که شده بود

بعد از دو ساعت و 12 دقیقه که نوبتم شد ، گفتم میخوام کنسل کنم، و کنسل  کردم پروازمو

ا عصابم خیلی داغون بود

اشک تو چشمام پر شده بود

خسته بودم 

کلی اون چمدون توپول و کیف دستی رو با خودم رو پله ها بالا پایین کرده بودم توی شهر

و  کلی غصه خوردم که  الان که باید بارسلونا باشم، پس چرا اینجور شده

کسایی که واسشون سفرشون مهم بود، همه  یا با اتوبوس رفتن، یا قطار یا ماشین کرایه کردن

منم  که بیلیتمو کنسل کردم رفتم  که ببینم آیا اتوبوس ، جا گیرم مییاد!

وحشتناک اونجا شلوغ بود

دوباره نزدیک دو سه ساعت اونجا بودم تا بالاخره یه بیلیت واسه فرداش گیر اوردم به طرف اسپانیا

ساعت نزدیک 7 بود که من دیگه بیلیتم رو گرفته بودم

و باید اون شب رو هم اونجا میموندم و فردا ساعت 8 صبح حرکت اتوبوس  بود، که سی ساعت توی راه بود تا برسه اسپانیا

اون شب رو با چند نفر شهرو گشتیم، و بعد رفتم یه هتل  ، جا گیر اوردم ( واسه اوضاع مسافرا خیلی از هتل ها پر بودن و کلی دردسر بود ، و دوباره همون چمدون کشیدن از اینور به اونور )

و فردا ساعت 5 صبح اتاق رو تحویل دادم رفتم طرف ترمینال

هشت و خورده ایی ، اتوبوس راه افتاد، و فرداش رسیدم بارسلونا

اونجا قرار بود  ، یه قرار ملاقات با یه اکیپ پزشکی میداشتم، که در باره ی وضعیت مهاجرتم صحبت کنم 

که خب ، اون روز اون اکیب راه میافتادن طرف هلند

من هنوز  چند ساعتی نبود که رسیده بودم که با چه درده سری خودمو رسوندم بشون، و دوباره سوار اتوبوس شدم و به طرف هلند راه افتادیم

این کنسل شدن پروازا، برنامه ی همه رو خراب کرده بود

و اگه نمیتونستی با اتوبوس یا قطار هم جایی پیداا کنی که کلاهت پس معرکه بود

مخصوصا واسه من که  ویزام کوتاه مدت بود

این اتووس رو هم یه شرکت تبلیغاتی گرفته بود، که اگه آقای دکتر بهم لطف نمیداشت ، همونجا مونده بودم

چون شرکت تبلیغاتی، (واسه دارو)، کلی هم مرام گذاشته بود واسه دکترا و به هر نفر دو تا صندلی اختصاص داده بود که واسه خوابیدن شب راحت باشن

 

راه افتادیم طرف هلند، آلمان و فرانسه رو هم دیدم و فرداش رسیدم به مقصد

مستقیم با چمدونو بند و بسات  رفتم  بیمارستانه دانشگاه ، که بتونم با پرفسور بخش صحبت کنم

با قیافه ی له شده، که تو 4 روز گذشته  حتی واسه یه ساعت هم آسوده نبوده

دو روز هلند بودم، و  با اولین پرواز هایی که شروع به پرواز کرده بودن برگشتم و دیروز رسیدم

 

مرسی که جویای حالم بودین

کمی هم دلواپسی هاتون بی مورد نیس

روزگار خوبی ندارم این چند ماهه

از همه چیز و همه کسی دورم

سعی میکنم دوباره  بیام

 



ارسال شده در: شنبه ٤ اردیبهشت ۱۳۸٩ :: ۱:٢٥ ‎ب.ظ :: توسط :



RSS Feed