lollipop
 

مهمان های عزیزم آمدن، و قدم روی چشم من گذاشتن
با اینکه هر دفعه با مامان حرف زدم و گفت چی بیارم، و گفتم هیچی، فقط چنتا دونه لواشک و چند شیشه ترشی!.

ولی دیدم اصلاً به حرف من گوش ندادن، و این نتیجه ی هر بار گفتنه: هیچی نمیخوام هیچی نیارین بود!
البته کلیش رو هم مامان بزرگ جوونم زحمت کشیدن:*
به اضافه ی این
گوشواره های زیباماچ
مامانی خانمم هم  این
دستبند و این دو تا انگشتر رو واسم اوردن!ماچ
الحق که مادر ها خوب دختراشون و زائقه هاشون رو میشنااسن.

مخصوصا که به بدلی جات حساس باشی و تنت فقط طلا خور باشهعینک


مامان بزرگ نازنینم هم باب دلم واسم سوغات اوردماچ. اینقدرررررررررررررررر محکم بغل کردمشون و  بوسیدمشماچ . دست گلش درد نکنهقلب
 چون آخر هفته مراسمات هست، این دو روز فکر کنم همش بیرون باشیم ، چون مامان خرید دارن.
سعی میکنم زود سر بزنم.
فقط منو ببخشین تا آخر هفته بشه و وقتم آزادتر بشه که بیاام پیشتون

+ لباس جشن هم کت و شلوار سورمه ایی با  کفشه پاشنه بلند شد،و حالا فکر موهام هستم!دوس دارم رنگ کنم، ولی نمیدونم واسه  جشن بهتره همینجور باشه، یا ریسک، رنگ یا های لایت رو  قبول کنم که اگه اونجوری که میخوام نشد واسه جشن تو ذوقم نخوره!
شما جای من بودین چه کار میکردین؟!

+میترا جونم، مرسی عزیزم  بابته محبتت، حتماً زود زود واست مینوسیمقلب.



ارسال شده در: سه‌شنبه ٢٤ آذر ۱۳۸۸ :: ۱:۳٧ ‎ق.ظ :: توسط :



RSS Feed