lollipop
 

 

فردا نه صبح باید  توی سالن جشن باشیم.

کلاه و شنل هارو تحویل بگیرم، و آماده بشیم که ساعت 10 مراسم شروع بشه.

جای خالی بابام خیلی رو قلبم سنگینی میکنه،

از غروب به اینور با یه بغض گنده، بی صدا سر جام نشستم.

چند دفعه هم باهاش صحبت کردم بلکه بغضم بره، ولی انگار نه انگار.

 

خیلی دلم برای بابا تنگ شده، خیلی:(

 

+مو ها به رنگ طبیعی باقی موند( وقتی امدم دیدم همه بهم این پیشنهاد رو کردن خیلی خوشحال شدم که دست نزدم، مرسی  دوستای گلم:*

 

احتمالا موهامو جمع کنم، و جلوش رو هم بالا ببرم

مامان جونم میگه موی بسته و جم رسمی تره!

 

+ باورتون میشه مامان بزرگم از من بیشتر شوق و ذوق داشت، و از ساعت هشت شب داشت کت و دامن خوشگلش رو با کیف و کفش و پالتوش رو واسه فردا  میپوشید و ست میکرد!

+ 5 ساعت دیگه باید بیدار شم، ولی به همون دلیلی که بالا نوشتم، هیچ خوابم نمیاد و تمام فکرم پیش باباس.

با هر تکون خوردن مامان هم نیم متر از جام میپرم، چون بهم گفت زود بخوابم که فردا سر حال باشم و پوستم شاداب باشه!

برم ببینم خوابم میبره.

+چشمای قشنگتون ، هدیه هارو قشنگ میبینه، مرسی از این همه تعریف

 

+از همه ی مهربونی هاتون ممنونم.با خبر های جشن پیشتون مییام.

 



ارسال شده در: پنجشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸۸ :: ٢:٠٥ ‎ق.ظ :: توسط :



RSS Feed