lollipop
 


از ایران برگشتم دوباره 5 کیلو کم کردم 

و دوباره کلی حرف دوستا شروع شده که اینقد لاغری بهم نمیاد و چهرم زشت میشه

کلا وزن تابستونی من همین قده که الان هستش، و زمستونا واسه فعالیت کمترم بخاطر سردی هوا کمی پر تر میشم

اینجا به من میگن که با نور آفتاب تغذیه میکنم

اینقدر هی بهم گفتنو گفتن که چرا هیچی نمیخوری و مریضی و این حرفا که رفتم چکاپ کامل انجام دادم، و  کاملا سالم بودم 

واسه  اینکه همیشه توی رژیم هم هستم از دکترم پرسیدم که ایراد داره ؟ گفت واسه خاطر همون مراعاتیه که میکنی، که بدنت  کاملا سالمه

نکه هیچی نخورم، هرچی که بدونم واسه سلامتیه بدنم لازمه میخورم 

مواد چرب و شیرین رو تقریبا میشه گفت حذف کردم 

و بیشتر سبزیجات و آبمیوه ی طبیعی  و آب و شیر و ماست میخورم 

نون- برنج- ماکارونی- کاملا حذف

گوشت کباب شده رو هم میخوردم ( علی همیشه بهم میگه چه خوش سلیقه هستی که  گوشت خالی دوس داری )ا

حالا چی شد یاد لاغریم افتادم؛ چندتا عکس از زمانی که ایران بودم رو میدیدم، با عکسایی که تو این سفر گرفتم مقایسه میکردم 

 معمولا خودم متوجه لاغریم نمیشم 

ولی اینبار نظر خودمم جلب کرد

بیشتر هم صورتم 

و بیشتر دماغ نازنینم

که وقتی صورتم لاغر میشه بیشتر و بیشتر خودشو نشون میده


هرچی از زمان مش کردنه موهام میگذره بیشتر  دوسش میدارم 

البته دلم واسه موی طبیعی و مشکی خودم هم تنگ شده

ولی مش موهام یه تنوع  متفاوت و خوب واسم بود

بعضی ها میگن بهم مییاد، بعضی ها میگن مشکی بهتره

عکسش رو میزارم ، شما بگین کدوم بیشتر بهم مییاد

و اینکه خیلی سنم رو بیشتر از بیست و پنج سال سنی که خودم دارم  نشون میده آیا ؟ا


عید امسال خودم تنهای تنها بودم

داداش خانمونم که  دوست دخترشون اجازه صادر نکردن که بیاد پیش هم باشیم

این شد که خودم تکو و تنها کنار سفره هفت سینی که چیده بودم نشستم ( آخر مطلب عکس سفره رو هم میزارم

با همه ی تنهایش، اون لحظه هارو دوس داشتم 

فقط  من بودمو حضور خدا

کمی هم دلمو سبک کردمو از خجالت سنگینی که  روی قلبم از سال پیش و سفر به ای ران داشتم ، در امدم


متاسفانه یکی از دلایلی که حسابی روزگارم رو پریشون کرد، یه اتفاق ناگهانی بود که توی هفته ی اول عید خبرش بهم رسید

و تمام روحیه ی نداشتمو دوباره از دست دادم

تا اواخر بهمن ماه  ای ران بودم، توی یه بزم شبانه، با کلی مهمون و آشنا، چند شب قبل از سفرم،  خونه ی خودمون دیدمش

اینقدر که این بچه خوراکی و ناز و دوست داشتنی بود

من همینجوری دلم  واسه بچه ها ضعف میره، حالا اگر بچه ی یکی از عزیزام باشه که دیگه بیشتر 

یک سال و دو ماهش بود


کلی باهاش بازی بازی کردم 

خنده و شیطونی و ذوقش هنوز تو خاطرمه

چقد ماچشم کردم

چقد از بوی معصومیتش سر خوش شدم

چقد سفت تو بغلم فشارش دادمو لذت وجود کوچولوشو بردم

مامانیش هم دو سال از من بزرگتره

جز تنها کسایی بود که با اینکه الان همه واسه عمل سزارین میرن، دوس میداشت که  بطور طبیعی با  اون درد وحشتناک ، طعم مادر شدن رو بچشه

دوس میداشت که دنیاا امدن کوچولوش باعث  تمام شدن دردش بشه

با تصمیمش واسه طبیعی زایمان کردن، کلی همه ی مارو سورپرایز کرد

دخترک دنیا امد

منو  همه ی شما مامانای نازنین میدونیم که یک سال اول چقدر  سختی داره

دیگه از گفتن سختی هاش فاکتور میگیرم

فقط میدوونم، با چه امید و آرزو هایی ، هر شبه دخترک رو صبح کردن و چه آرزو ها که از همون بدو تولدش واسه بعد هاش نداشتن

اینکه بزرگ بشه، مدرسه بره، سالم باشه، دانشگاه، عروسی، بچه و و و

دوومین عیدی بود که دخترک کنارشون بود

با این تفاوت که  این بار کلی شیرین تر و خانم شده بود

راه میرفت 

شیرین زبونی میکرد

سعی میکرد  کلمه کلمه حرف بزنه

چهار روز از سال نو و اون همه آرزو و دعایی نآب لحظه ی سال تحویل میگذره، که  همه با هم با مامان بزرگو بابا بزرگا میرن  پیک نیک 

کنار سد کرج

عزیزک کوچولو ، بغل مامان بزرگش بود ( مادر باباش

پسر عموی چهار ساله ی نی نی کوچولو هم دسته مامان بزرگشو گرفته بود

میرن کنار آب

پای  پسر چهار ساله لیز میخوره و میره تو آب

مادر بزرگ هول میشه  ،  با بچه خودشو دست آب میده

پسر رو میگیره، و در عرض هیچ ثانیه  دختر کوچیک ما از دستش رها میشه

رها میشه  و رها میشه

تا یک ساعت همه توی آب دنبالش میگردن

انگار  مثل آب شده و بودو قاطی آب، و هیچ اثری ازش نبود

بعد از یه عالمه نی نی قشنگمون رو که بین سنگ ها گیر کرده بوده پیداش میکنن

ولی دیگه نفس نمیکشید

دیگه چشماشو باز نمیکرد

دیگه از ترس گریه نمیکرد

دیگه قلب کوچیکش توی سینه نمیتپید

دیگه وجود کوچولوش گرماا نداشت

پوست سفیدش کبود شده بود

دست و پاهای کوچیکش  دیگه حرکت نمیکرد

مادرش همونجا مرد، روحش مرد، امیدش مرد، وجودش مرد، عشقش مرد، قلبش مرد

هیچ عکس العملی نشون میداد

دخترک 14 ماهه اش رو محکم بغل گرفته بود

کنار گوشش میگفت آرامم، نفس بکش

تو بغل مامانی

ولی آرام، برای همیشه آرام گرفته بود

روح  پاکش همونجا جلوی چشمای مادرش به آسمون رفت

و برای  همه ی ما یک عالمه بغض و اشک و گریه جا گذاشت

همش هشت هفته قبل از این اتفاق  تو بغل من داشتیم بازی بازی میکردیم

حال روحم داغون شد بعد از شنیدن  این خبر

حتی یک ثانیه هم نمیتونم خودمو جای مادرش تصور کنم

این اتفاق منو تا مرز دیوانگی برد

تمام فکرم رو پر از خیالات کرد

چقد غصه خوردم واسه مادر عزیزش، که حالا باید با تمام وجودش طعم تلخ این کابوس حقیقی رو بچشه

از اون روز دیگه حرف نزده

نه گریه، نه خنده ، نه حرف، نه هیچی

روانپزشک ها هم کاری از پیش نبردن

برای چندومین بار دچار تشنج شده وچند روز از حال رفته

چقد سخته دیدن این روز ها

هنوز خود من هم نتونستم با این موضوع کنار بیام، و تمام این یک ماه رو هر روز و هر روز واسش اشک ریختم، و نمیتونم خودمو کنترل کنم

و چه ساده لحظه ها به پایان میرسن و مارو جا میزارن تو خودشون

فکر اینکه چه آرزوها که مادر و پدرش واسش داشتن، و حالا اون وجودش تویه سرمای خاکه یه گوشه از زمین، یخ زده، و تمام اون آرزو ها  برای همیشه رفتن و سهم سردی خاک شدن ، دلمو آتیش میزنه

این اتفاق خیلی واسم سخت  رقم خورد

تنهایی خودم

فکرو خیالام

این همه بدی و بی انصافی آدما

این همه نامردی روزگار

این همه عادت به شاد نبودن و با غمو غصه زندگی کردن

اونم وقتی  فاصلمون تا برای همیشه رفتن چند ثانیه هم نیس

اوهوم، این اتفاق یکی از غمگین ترین اتفاقاتی بود که روزگارمو دستخوش خودش کرد

الان هم غم تویه قلبمو اشک امانم نمیده

به امید آرامش قلب، پدر و مادر نازنین، فرشته ی کوچک، که برای  همیشه روحش از جسم نازنینش رها شد

 



ارسال شده در: یکشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸٩ :: ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ :: توسط :



RSS Feed