lollipop
 

 

 

این چند روز حسابی مشغول بودم

کمتر با کار های خودم، و بیشتر با  رفت و آمد به دکتر و آزمایشگاه و  سونو گرافی واسه آنا ، دوستم

آنا  همون دوستم که دو سال پیش با چه دردسری بچه ایی رو که باردار بود نگه داشت، و کلی شوهرش باهاش بد خلقی کرد و حتی تا به امروز این پدر یک بار هم اسم این بچه رو نیاورد و کوچکترین کمکی بهش نکرد

و حرفشم این بود  که خودت خواستی نگهش داری حالا هم خودت بزرگش کن

و در کمال ناباوری وقتی من از سفر ایران برگشتم، و  دیدمش، میبینم توی دستش یه برگه سونوگرافی هست، و بهم خبر میده که  هفته ی چهارده بارداریشه

چشمای من از حدقه میزنه بیرون! خب صد البته که چرا و نه چرا نگفتم، و فقط بهش گفتم خیلی خوشحالم کردی 

بعد پرسیدم ، بقیه ی که فهمیدن نظرشون چی بود؟ گفت بابای بچه که خودش خواست ولی مامانو بابای خودم خیلی  خوشحال نشدن

همینکه بابای بچه خواسته بود کافیه، و اینکه دیگه اون بلایی که سر اولین بچه سر آنا اوورد رو  سرش نمیاره

تا کم کم شدو  هفته ها زیاد شد و شکم آنا بیشتر نشون میداد که بارداره، و خبر از اینکه شوهرش، دوباره سر ناسازگاری و سردی باهاش گذشته و هیچ بهش محل نمیزاره

آنا ازش پرسیده چرا اینقدر سرد شدی باهام، اون گفته فکر میکردم میتونم اینو دوس داشته باشم ولی حالا میبینم نه، نمیتونم دوسش داشته باشم. و من زنی رو نمیخوام که هر دوازده ماه سال حامله اس، یا همش تو خونه  داره با بچه اش  لوگو بازی میکنه و این حرفا

این حرفا رو به آدم معمولی بزنن حرصش میگیره، چه برسه که حامله هم باشه و هورمونای قاطی و حساسیت

دیگه آنا پیش من مثل ابر بهار گریه میکرد، که آخه مگه بچه شلوار که بری بگیریش و فکر کنی خوشت مییاد و بعد بگی نه خوشم نمیاد بندازی دور ! نمیدونم هم بهش حق میدادم ، هم اگه من جاش بودم، با توجه به اینکه توی این دو سال این مرد کوچکترین کمکی بهم نکرده  واسه بچه داری و حتی  هنوز هم پسر کوچولو رو پسرش نمیدونه

و هر وقت شیطونی میکنه از گوش بلندش میکنه و سرش فریاد میزنه، اگه من بودم حرف این مرد رو واسه بچه ی بعدی رو دوس دارم قبول نمیکردم

و چون 

هفته ی پیش دعوا ، بالا میگیره ، و شوهرش میگه میخوام خونه ام رو جدا کنم

من با زن همیشه حامله نمیتونم زندگی کنم، دلم میخواد آزاد باشم، سرو صدای بچه نیاد، کنار دریا برم ، و و و، که هیچکدوم با زن باردار نمیشه

دیگه  تمام این یک هفته رو که شوهره دنبال خونه بوده، این دختر گریه کرده

تمام این مشکلات یه طرف ، سونو ی  سه روز پیش یه طرف

با هم بودیم، منو آنا

دفعه ی قبل  نشده بود تشخیص بدن جنسیت بچه چیه

کلی ذوق داشتیم  که  بریم زودی نی نی رو ببینیم

اول دکتر  دستگاه رو گذاشت روی شکمه مامانی که صدای قلب نی نی رو بشنویم، ولی هرچی چرخوند دستگاه و بالا پایینش کرد از صدا خبری نبود

من از همون موقع حالم  یه جوری شد

بعد سونو گرافی رو انجام داد

و   احتمال هشتاد درصد گفت که نی نی دختره

منو آنا هم ذوق

دکترم داشت  همینجوری میچرخید و  بالا پایین میرفت، تا من دیدیم هی روی سر بچه رو اینور اونور میکنه

و خودم هم واسه علاقه ی زیادم به رشته ی زنان، و دونستن و خوندن عکس سونو ، میدیدم که چیزایی که باید نرمال باشه نرمال نیس

دوباره من  حالم بد شد، تپش قلب گرفتم، و صورتم گر گرفته بود،  یک آن احساس کردم وسط آتش جهنمم اینقدر که  داغ شدم، و همونجا، شال دور گردنم و  بلوز رویمو  در اوردم 

آنا بیشتر از دیدن من ترسیده بود

من که داشتم کم کم ازحال میرفتم

تا خانم دکتر گفت، مغز بچه مشکل داره، و دو طرف مغزش متقارن نیس

 

ازش خواست برن اطاق دیگه و با یه دستگاه دقیقتر چک کنن

رفتیم، و اونجا هم همین رو گفت

دیگه حالی از ما گرفته شده بود باور نکردنی

کلی ترسیده بودیم

ولی خانم دکتر به آنا میگفت آروم باش، و یه شماره بهش داد که وقت بگیره  و برای سونوی سه و چهار بعدی بره

که واسه پس فردا وقت گرفته

و تمام این سه- چهار روز من از صبحش با آنا هستم تا آخر شب

که نزارم فکر و خیال بد کنه

با اینکه خودم حالم بدتره، و کلا من  با همه ی بی احساسی هایی که خیلی وقته یقه ام رو گرفته در برابر بچه ها نمیتونم بی تفاوت باشم

و آنا هم هی  گریه گریه، که  چرا هیچکس این بچه رو دوس نداره، حالا هر اتفاقی بیوفته فقط منو این  بچه ضربه میخوریم، این چه دنیایه و این حرفا

حالا ببینیم دوشنبه جواب آزمایش چی میشه 

شوهر خان هم تا ماجرارو شنید، گفت اگه احتمال هرچیزی بود، حتماً باید از بین بره بچه ، و  گفت خودم میخوام دوشنبه باهات بیام و ببینم ماجرا چیه

اینجور موقع ها خیلی خوب زرنگ میشه که آنا رو همراهی کنه

چی بگم، که همه از انسانیت دور شدن

 

فرداا رو اگه خونه باشم پیشتونم مییام دوستای بی همتای منقلب

 



ارسال شده در: شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٩ :: ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ :: توسط :



RSS Feed