بابا جونم این روزا اینقدر آروم و ساکت شده که دل سنگ واسش آب میشه 

قربونش میرم که اینقدر دل نازک و مهربونه 

پدر - بابا ( بابا بزرگم ) بیمارستان بستریه

 

سر استخون رونش شکسته، که این شکستگی جز بدترین شکستگی هاس واسه افراد مسن

از سه تا دکتر دو نفر میگن عمل نکنه( با  توجه به سن) و یه نفر میگه عمل بشه

بابا هم میگه عمل نشه بهتره

اخرین بار که بابا جونمو اینجور آروم دیدم وقتی بود که مادرش از دنیا رفته بود

چند هفته قبل از فوت مامان بزرگم،چون واسه سکته ی مغز ی فلج شده بودنو  ویلچیر نشین، چند دقیقه که کسی حواسش نبوده، مامان بزرگ با صورت از رو ویلچیر میوفته

آخ که اون روز رو یادم نمیره، وقتی  بابا رو خبر میکنن،  و بابا میخواد پیشونیه شکافته شده ی مادرش رو بخیه بزنه، هنوز یه بخیه نزده، اشکای بابا بود که  سرازیر میشد، اینقدر اشک ریخت و بغض کرد که خاله ام که اونجا بود به بابا گفت بزارین من بخیه میزنم

قربون دله  مهربونش میرم که  هیچوقت دل اینجور چیزارو واسه آشنا و بچه هاش نداشته

همیشه یادمه، وقتی ما مریض میشدیم( مخصوصا من با تب های بالایی که گریبانمو میگرفت) هیچوقت نمیامد بالای سرمون، تا حالمون بهتر بشه و زار و مریض نبینمون

حالا هم میتونم حاله دل مهربونش رو با دیدن پدرش سر تخت بیمارستان رو  درک کنم

 

 آنا دوشنبه سونو رو انجام داد ، و حالا هفته ی دیگه باید یدونه دیگه انجام بده

به هر حال تولد بچه  با مشکل مغزی خیلی مشکله

جدی جدی، هیچ پدری رو مثل پدرای ای را نی ندیدم که اینقدر بچه هاشونو دوس داشته باشن ( صد البته که بینشون آدمایی مثل شوهر آنا هم هس، ولی دورو بر خودمو آشناهایی که میشناسم اینجور نبوده

 

وقتی واسه آنا تعریف میدم که  تو  فرهنگ ما چقدر اوضاع متفاوته، و وقتی خودش داداشمو میبینه که چه عشقی واسه پسر محصول مشترک میزاره، میگه کاشکی من هم فرهنگ شما رو داشتم!،بیچاره، بهم میگه وقتی یه خانواده های خوشبخت و صمیمی رو میبینم که  پدر مادر دست بچه اشون رو گرفتن

با هم  هستن کلی حسادت میکنم

 

این روزا دارم درباره ی رشته ی تخصصم فکر میکنم

چنتا رشته هستن که دوس دارمشون

و وقتی انتخاب با خوده آدمه  کار مشکل تر میشه

ولی  چیزی که مسلمه اینکه  به رشته های داخلی علاقه دارم

مثل قلب، گوارش، کلیه، بیماری های رماتیسمی، پوست رو هم دوس دارم، اطفال هم که جای خود

دلم واسه  بیمارستان و مریضا  تنگ شده

فکرشو  که میکنم، میگم اگه یه بار دیگه هم دنیا میامدم، جز این رشته هییچی نمیخوندم دیگه

 

شما اگر بار دیگه متولد میشدین دوس میداشتین عیناً همین زندگی که الان دارین رو میداشتین ؟ چند درصدش رو همینی که هست میخواستین؟ا

 

 

/ 9 نظر / 22 بازدید
غزل

نیلو جونم امیدوارم زود زود حال بابابزرگت خوب شه ....خیلی برای دوستت دلم میسوزه امیدوارم هر چه زودتر برطرف شه این مشکلاتش...راستی چه رشته های عالی مد نظرت هست ... نیلو سوال سختی کردی الان دقیق نمیدونم جوابش چیه ولی شاید 80 درصد همین زندگی که داشتم رو انتخاب می کردم شاید هم 90 درصد !!

غزل

آهان یادم رفت این دسر خوشکلا رو خودت درست کردی ؟ اگه اره که زود دستورش رو بذار :×

مامان تینا و سینا

اخیی الهی بمیرم ... خدا شفا بده بابابزرگت رو ... صورت زخمی پدرت که یادم میاد ... دل مهربونش تو صورتش هویدا بود ...از ته قلبم واسه سلامتیشون دعا میکنم .... امیدوارم هر رشته ای رو که انتخاب کرد توش موفق باشی نیلوی گل و زحمتکشم [ماچ] ممنون از پسورد نیلو جونم ماشالله گل پسری چه بزرگ شده ... هزار ماشالله خیلی خوش تیپ و بامزه است ... میبوسمش .... ولی امروز سرعت خیلی پایینه .... هنوز عکسهای خودت واسم باز نشده [ناراحت] فکر کنم دوباره باید بیام تا ببینمت [ماچ][بغل]

مامان نازگل

اینشالله هر چه زودتر خوب بشن بابابزرگتون... اره منم اگه یک بار دیگه متولد میشدم همین تدریس رو میخواستم ولی نه در ا.پ..حتما تا جایی که میتونستم ادامه میدادمواسه تدریس دانشگاه اونم تو همین رشته روانشناسی که عاشقشم.. خصوصی هم داری.

فاطیما

سلام نیلو جونم ...هیچی مثل دیدن مریضیه پدر ومادر ویا ناراحتیهاشون ادم رو داغون نمیکنه.. پدر بزرگ که بماند .....ما که از داشتنشون بی نصیب بودیم .شما قدرشونو بدونین. منم کار خودمو انتخاب میکردم .من عاشق تدریسم .وسر وکله زدن با بچه ها رو دوس دارم در هر مقطعی که باشه فرقی نمیکنه بازم واسه انا متاسفم ایشالله که شوهر بی انصافش سر عقل بیاد ومشکلاتش برطرف بشه ... قربونت[ماچ][بغل]

فاطیما

اره این دسره هم بد جور ادمو وسوسه میکنه ....منم دلم خواست هر چند من عاشق ترشیجاتم تا شیرینیجات[خوشمزه][قلب]

شهرزاد مامان شرمینه

سلام نیلو جون می دونم که دقیقا بدترین نوع شکستگی هست و عملش هم خیلی حساسه .. توی سن بالا که احتمال پوکی استخوان هست دکترها معمولا عمل نمی کنند .. آرزو دارم زودتر حالشون بهتر بشه .. روی ماهت رو می بوسم عزیزم .

فریبا

من برای بابا بزرگت دعا میکنم.........