باورم نمیشه ساعت پنج صبح!

امروز چقد زود گذشت،حتی نفهمیدم کی پنج ساعت از روز بعد رو هم پشت سر گذاشتم !!!!

سلام دوستای گلم

امروز گفتم هر جور هست بیام اینجا بنویسیم، یجورایی به خودم قول داده بودم، الان که ساعت رو دیدم شوکه شدم، ولی باید به قولم عمل میکردم.

برگشتم ازسفری که یدفعه پیش امده بود.

یه عالمه معذرت از دوستای گلم که بیخبر رفتم.

دوس  میداشتم این سفر بهتر از اینی که گذشت میبود،ولی متاسفانه بیشتر از اون که انرژی بگیرمو واسم خوب باشه، وزنه ی تلخیش سنگین تر بود.

اینقدر سنگین که احساس میکنم حالا حالا ها نمیتونم خودمو از زیر سنگینیش   رها کنم.

فقط اینو میدونم که، این نیز بگذرد!

این روزا خیلی زیاد به دعا هاتون نیاز دارم :(.

 

خبر های سفر هم زیاده، اولین فرصت مینویسیم، و اولین فرصت پیشتون مییام.

امشب، یعنی بهتره بگم امروز منو ببخشین که نمیتونم پیشتون بیام.

یه عالمه دلم براتون تنگ شده، امیدوارم شاد و سلامت باشین.

فریبا جونم

دریا جونم،شهرزاد جونم، فاطیما جونم، تیلا جونم، غزل جونم، نوشین جونم  بیتا جونم

،مژگان جونم،میترا جونم، مریم پاییزی عزیزمسلام

 

/ 2 نظر / 11 بازدید
مامان تینا و سینا

نیلو جونم نگرانم کردی [ناراحت] مگه چی شد [دلشکسته] زودتر بیا بگو ببینم کجا بودی این همه مدت ....

مامان نازگل

وای خوش اومدیییییییییییی نیلو جون..دلکمم حسابی برات تنگیده بود واسه نوشتهات... امدوارم هر چه زودتر این حالتهای بد و منفی ازت دور بشن و بازم پر انرزی وامیدوار باشی دوست جون[بغل][ماچ]